لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

من و این صبح پاییزی

چشاتو وا میکنی و میبینی 4 آبان شد چه زود !!!!! چه زود داره برگای دفتر امسال هم تند تند ورق مبخوره و به انتها میرسه

 

و امروز چقد زیبا شروع شد یه روز بارونی قشنگ پاییزی

وااااااااایی که چه حس قشنگی میده بهت این بارون صبح پاییز دلت میخواد توی کوچه های شهر راه بری و اونقد بارون بخوری که سیراب شی انقد سیر که واسه هیچی دیگه توی این دنیای  لعنتی له له نزنی واسه هیچی میفهمی؟؟؟؟؟

بعد باید بیام و یه دل سیر برات بنویسم از همه چی میام منتظرم باش

 

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠