لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

و من با زهم مینویسم

نمیدونم  از چی میخوام بنویسم

فقط حس میکنم میخوام بنویسم ، یه نیاز یه احساس شدید برای تخلیه روانی شاید . نمیدونم . ولی وقتی به پایان سطر میرسی یه لذت عمیق توی وجودت موج میزنه بعد خطوط رو نگاه میکنی که جلوی چشمات رژه میرن خطوطی که زاده تخیل توست خطوطی که حاصل یه رشته افکاره که انگشتات رو به حرکت در آورده و صفحه کاغذ که دیگه نه پنجره ای رو که باز کردی از سفیدی در میاره و روح میده به این همه سفیدی . چه جالب که این روح میتونه هر چیزی رو از همین بدو تولدش القا کنه نیکی و پاکی               

یا زشتی و شرارت این دیگه دست من نویسنده اس که چی تو چنته داشته باشم و چه منظوری!!!!!!!!!!!!!!

شاید انگشتام دیرتر از خیلی های دیگه حاضر شدند لذت چمبر زدن دور قلم رو فراموش کنند و به کوبیدن بر فرق این دکمه های بیچاره کیبورد اکتفا کنند

خوب میدونی این دیگه لذتی نداره فک کن! از هماغوشی گنگ و گرم و لذت بخشی که یه قلم زیبا و خوش دست میتونست برای انگشتانت فراهم کنه تا حس سرکوبگر کوفتن مدام روی دکمه ها و شنیدن نک ونال اونها چقدر فاصله اس

قلم بی هیچ منتی خودش رو در آغوش انگشتات رها میکرد تا لحظه ای از سر ارامش راحت بنوازیش . لحظه ای از سر خشونت چنان بفشاریش که حتی صفحه کاغذ هم زیر تنتان له شود.

و باز بی هیچ شکوه و شکایتی طنازی میکرد و رنگمایه وجودش را بر سر افکار مالیخولیایی تو فدا میکرد ؛ چه لحظه های اکسیری که با هم نمی آفریدید

و حالا این کلید های فکسنی کیبورد با این همه داد و قال حتی گاه به راحتی رشته افکارت را پاره میکنند تا کمی بهشان توجه کنی .  چه جلب توجه مشمئز کننده ای

و با این همه من مینویسم

و روزی می آید که این صدا ها نیز مثل صدای ترافیک خیابان در تب و تاب نوشته هایم گم میشود

در تب و تاب عشقبازی مکانیکی افکارم در این پنجره رو به دنیای مجازی

تا شاید به ارامشی که در طلبش هستم برسم

مگر نه اینکه گاها مینویسیم برای رسیدن به آرامش

برای رام کردن اسب سرکشی که در وجودمان جولان میدهد؟

 

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠