لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

چرندیات یک مخ نم کشیده ( در سه اپیزود )

 

اپیزود اول

مسلما وقتی سه ربع زیر بارون 6 ریشتری پیاده روی کرده باشی یه جورایی مخت نم کشیده و وقتی ببینی همه با ابروهای در هم و شاکی  می دوند تا زودتر به خونه برسن و تو لبخند زنان انگار که در افتابی ترین روز بهار قدم میزنی احتمالا می تونی یه خورده به خودت شک کنی یا بر عکس یقین پیدا کنی که" نه حتما مخم نم کشیده "  

 

اپیزود دوم

امروز دوازدهم اردیبهشته و بالاخره بعد 4 روز فرصت پیدا کردم تا به خودم کادو بدم  راستش هر سال در سالروز تولدم چیزی به عنوان کادو به خودم می دم

بیشتر وقتها یه نوشته قشنگ  گاهی خودم رو یه جای جالب دعوت می کنم و خلاصه چیزهایی از این دست  و امروز اول یه نمایشگاه عکس بود  گالری دی با آثاری از چند عکاس که فقط می تونم بگم از عکس مریم فخیمی لذت بردم و بعد هم سری عکس you  کار جالبی بود گر چه بعضی از عکس ها رو دوست نداشتم اما مضمون کار نو و جالب بود  و بعد یه گشت حسابی تو شهر کتاب نیاوران که تا دلم خواست کتاب ورق زدم و دست آخر هم یه کتاب ، هنوز نخوندمش ولی تا اونجایی که تورق کردم برام جالب بود  حالا که خوب نگاش می کنم می بینم  رنگ و لعابش رو هم دوست دارم کتاب من صورتیه با یه عنوان  نقره ای رنگ .  معرفی می کنم ؛  " قدرت هوش اجتماعی " اثر تونی بوزان  ترجمه دکتر سعید مینویی

 

اپیزود سوم

بالاخره بعد از حدود یک ماه دوباره  زندگی  به روال طبیعی اش بر گشت و امروز روی برنامه زندگی کردم  نه اینکه این یک ماه ونیم گذشته بی برنامه بوده باشم ولی اگر 13 روز عید رو کنار بگذاریم  این ماه گذشته تقریبا دوندگی هایی بوده که یه خورده خارج از روال همیشگی بوده  فکر می کنم اگر قراربود این

سبک زندگی همیشگی بود حتما آخرش دیونه می شدم . شاید هم پیاده روی زیر بارون 6 ریشتری از همین جاها نشاءت گرفته باشه 

 

 

  

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩