لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

من و این صبح پاییزی

چشاتو وا میکنی و میبینی 4 آبان شد چه زود !!!!! چه زود داره برگای دفتر امسال هم تند تند ورق مبخوره و به انتها میرسه

 

و امروز چقد زیبا شروع شد یه روز بارونی قشنگ پاییزی

وااااااااایی که چه حس قشنگی میده بهت این بارون صبح پاییز دلت میخواد توی کوچه های شهر راه بری و اونقد بارون بخوری که سیراب شی انقد سیر که واسه هیچی دیگه توی این دنیای  لعنتی له له نزنی واسه هیچی میفهمی؟؟؟؟؟

بعد باید بیام و یه دل سیر برات بنویسم از همه چی میام منتظرم باش

 

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

دنیای تنهایی های ما

وقتی یه عالمه انرژی مثبت داری یه عالمه حس خوب و دلت میخواد اینارو با یه دوست تقسیم کنی زمانی که دلت میخواد یه دوس باشه، وقتی دیدیش باز ذوق و شوق  بپری جلو سلام بدی و بگی میبینی چه هوای باحالیه ؟؟؟ جون میده واسه قدم زدن موزیک گوش کردن و خلاصه خیلی چیزای خوب

یا شایدم نوشیدن یه نسکافه داغ با هم !!!!!!

و اونوقت هر چی میگردی هیچ کسی رو پیدا نمیکنی هیچ جای هیچ جا!!!! تو لیست گوشیت : این که الان کار داره اینم که الان تنها نیس

این یکی گرفتاره  !!!

مزاحم اینم نشم خسته اس

آهان این .  

و زنگ میزنی

و منتظر : بوق ......بوق ...... بوق......نه مث اینکه نیس یا حس جواب دادن نداره اینجا که نشد بلند میشی میری سراغ نت

و میچرخی :چراغ همه دوستای یاهوت خاموشه فیس بوک؟؟؟ اینجا هم خبری نیس تک و توکی ناشناس . و خلاصه هرجا سرک میکشی خبری نیست

نه واقعن خبری نیس ؟؟؟ یعنی هیشکی نیس که بخواد این یه تیکه شیرینی احساس منو بگیره تا باهم بشینیم و با یه چای داغ نوش جان  کنیم؟؟؟؟؟

و بعد خمیازه پشت خمیازه چه روز کسالت باری چقد خوابم میاد؟

 

شب بخیر

کسی نیست جوابمو بده؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠