لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

 

فک نکنم خیلی دلم بخواد حرف بزنم

چرا یه حس عجیب لجبازی افتاده به جونم دست خودم نیست وقتی میبینم تو کشری زندگی میکنم که همه درها یه جورایی به روم بسته اس و برای رسیدن به هر چیزی باید صد برابر مردم دیگه تلاش کنیم و آخرش هم معلوم نیست آیا موفق میشیم یا نه این حسه میاد سراغم لجم میگیره از همه چی ......

پس فک نکنم دلم بخواد حرف بزنم ... بنویسم حالا که بعد از یه ربع این صفحه باز شد.....قهر

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :