لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

گارسیا مارکز نویسنده دوست داشتنی من

از اونجایی که مارکز رو خیلی دوست دارم و کتاب صد سال تنهایی اش عشقم رو به خواندن و نوشتن داستان بیشتر کرد بدم نمیاد کمی با درد دلهاش آشنا شوید . مارکز از اون دست نویسنده هایی است که مثلش کم گیر میاد

«گابریل گارسیا مارکز» نویسنده‌ی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماری‌اش، این متن را به‌عنوان وداع نوشته است.



- خداوندا! اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم‌‌، نمی‌گذاشتم حتی یک‌روز از آن سپری شود بی‌آن‌که به مردمانی که دوست‌شان دارم‌٬ نگویم که عاشق‌تان هستم و به همه‌ی مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت یا سیطره‌ی محبت آنان است.

- اگر خداوند، فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می‌گذارد‌٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان‌ها نشان می‌دادم در اشتباه‌اند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمی‌توانند عاشق باشند.

- آه خدایا! آنان نمی‌دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

- به هر کودکی، دو بال هدیه می‌دادم‌، رهای‌شان می‌کردم تا خود، بال‌گشودن و پرواز را بیاموزند.

- به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه می‌رسد.

- آه انسان‌ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

- من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند در قله‌ی کوه زندگی کنند، بی‌آن‌که به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.

- چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین‌بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می‌فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

- دریافته‌ام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

- کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رؤیا می‌دیدم چراکه می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم‌های‌مان را برهم می‌گذاریم، ‌شصت‌ثانیه نور را از دست می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

- هنگامی که دیگران می‌ایستادند، من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند، بیدار می‌ماندم.

- هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرامی‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی‌بردم.

- اگر خداوند، ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می‌کردم.

- نخست به خورشید خیره می‌شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

- خداوندا! اگر دل در سینه‌ام هم‌چنان می‌تپید، تمامی تنفرم را بر تکه‌یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می‌کشیدم.

- با اشک‌هایم، گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا زخم خارهای‌شان و بوسه‌ی گلبرگ‌ها‌ی‌شان در اعماق جانم ریشه زند.

- من از شما بسی چیزها آموخته‌ام و اما چه حاصل که وقتی این‌ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

خونه تکونی بعد از عید

فکر می کنم بد نیست هر چند مدت یکبار یه خونه تکونی داشته باشیم . شاید یکی از درسهایی که بشه از تغییرفصول گرفت همین باشه اینکه یه کم تغییر در اطرافمون ایجاد کنیم .چشمها هم باید هر از گاهی یه کم منظر دیدشون عوض بشه

همیشه بر این باور بودم که دستها خیلی حرفها برای گفتن دارند حرفهایی که شاید هیچ وقت نخواهیم به زبون بیاریم  دستها حرفهای زیادی برای گفتن دارند فقط باید یه کم بیشتر بهشون دقت کنیم شاید گاه بشه با چشمها هم دروغ گفت اما دستها موجودات بی ریایی هستند هیچ وقت نمی تونن دروغ بگن   

وتنها دستهایی می تونن با پروانه ها رفیق بشن که واقعا مهربون باشن و شاید بچه ها به خاطر عشق به مهر و محبته که عاشق رنگ صورتی هستن و شاید به همین دلیله که حالا توی این قالب جا گرفتم چون هنوز هم میتونم صدای  کودک درونم رو بشنوم که با چه اشتیاقی ازم می خواد همین یکی رو انتخاب کنم گرچه رنگ مشکی زیاد به دلش نمی شینه اما پروانه های صورتی سیاهی مشکی رو می شکنه

 همین جا باید از راوی عزیز تشکر کنم که تغییر وبلاگش  با اون قالب دوستداشتنی انگیزه ای شد برای این خونه تکونی

 خوشحال می شم نظرتون رو درباره دکوراسیون جدید خونه ام بدونم

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

لحظه ها


بی تو چقدر خرد و خمیرند لحظه ها
مثل من فلک زده پیرند لحظه ها

مثل من فلک زده مثل من غریب
در جای جای هفته اسیرند لحظه ها

انگار در نگاه تو تکثیر می شوند
انگار بر تو بخش پذیرند لحظه ها

حالا منم و گریه بر این درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها

«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها.

این شعر اونقدر به دلم نشست که حیفم اومد اینجا نگذارمش  شاید خیلی ها به کامنت من سر نزنن  با تشکر از دوست عزیز نویسنده زمزمه های تنهایی

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

چرندیات یک مخ نم کشیده ( در سه اپیزود )

 

اپیزود اول

مسلما وقتی سه ربع زیر بارون 6 ریشتری پیاده روی کرده باشی یه جورایی مخت نم کشیده و وقتی ببینی همه با ابروهای در هم و شاکی  می دوند تا زودتر به خونه برسن و تو لبخند زنان انگار که در افتابی ترین روز بهار قدم میزنی احتمالا می تونی یه خورده به خودت شک کنی یا بر عکس یقین پیدا کنی که" نه حتما مخم نم کشیده "  

 

اپیزود دوم

امروز دوازدهم اردیبهشته و بالاخره بعد 4 روز فرصت پیدا کردم تا به خودم کادو بدم  راستش هر سال در سالروز تولدم چیزی به عنوان کادو به خودم می دم

بیشتر وقتها یه نوشته قشنگ  گاهی خودم رو یه جای جالب دعوت می کنم و خلاصه چیزهایی از این دست  و امروز اول یه نمایشگاه عکس بود  گالری دی با آثاری از چند عکاس که فقط می تونم بگم از عکس مریم فخیمی لذت بردم و بعد هم سری عکس you  کار جالبی بود گر چه بعضی از عکس ها رو دوست نداشتم اما مضمون کار نو و جالب بود  و بعد یه گشت حسابی تو شهر کتاب نیاوران که تا دلم خواست کتاب ورق زدم و دست آخر هم یه کتاب ، هنوز نخوندمش ولی تا اونجایی که تورق کردم برام جالب بود  حالا که خوب نگاش می کنم می بینم  رنگ و لعابش رو هم دوست دارم کتاب من صورتیه با یه عنوان  نقره ای رنگ .  معرفی می کنم ؛  " قدرت هوش اجتماعی " اثر تونی بوزان  ترجمه دکتر سعید مینویی

 

اپیزود سوم

بالاخره بعد از حدود یک ماه دوباره  زندگی  به روال طبیعی اش بر گشت و امروز روی برنامه زندگی کردم  نه اینکه این یک ماه ونیم گذشته بی برنامه بوده باشم ولی اگر 13 روز عید رو کنار بگذاریم  این ماه گذشته تقریبا دوندگی هایی بوده که یه خورده خارج از روال همیشگی بوده  فکر می کنم اگر قراربود این

سبک زندگی همیشگی بود حتما آخرش دیونه می شدم . شاید هم پیاده روی زیر بارون 6 ریشتری از همین جاها نشاءت گرفته باشه 

 

 

  

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

باز اومدم

سلام

بعد از این همه غیبت خودم هم حسابی دلم برای این جا و برای همه شما دوستان تحت وب تنگ شده بود ولی باور کنید از امروز دیگه هر روز هستم

با من باشید و تنهام نگذارید

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :