لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

خواب

فکر کردم چی می خوام؟

 دیدم آرامش .... آرامش اون چیزیه که اینروزها خیلی میخوامش .

گفتم  کجا می شه پیداش کرد ؟ چطور می شه بهش رسید !؟

حس کردم  شاید توی کتابهای شعر! ذن ..! یامدی تیشن !

پس رفتم هرچی کتاب از این دست بود از کتابخونه ام بیرون کشیدم و ریختم دور وبرم.

از فروغ و سهراب گرفته تا مشیری و کدکنی و.....

از تائو گرفته تا  طریقت ذن و ....

و چی شد ؟

               خوابم برد

                      اونوقت به آرامش رسیدم

                                عجیب آرامشی

 

 

|پی نوشت :    گاهی فکر می کردم این خواب عجب عنصر مزاحمیه!......

 مگه در طول عمرمون چقدر وقت داریم که نیمی از اون هم در خواب بگذره؟؟؟؟؟

    اما تو یه همچین مواقعی می بینم چه نعمتیه این خواب!!!

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

تخم مرغ با نون اضافه

 تخم مرغ با نون اضافه­­

مسابقه سفره های حسینی

 

امسال هم مسابقه عکس سفره های عاشورایی یا یه چیزی در همین مایه ها به راه بود . برای چی و با چه هدفی نمیدونم

بگذیم راستش با محسنات نذری و نذری خوران دو سه سالیست که آشنا شدم البته نه این که اصلا از نذری و نذری پزان هیچی نمی دونستم بلکه از این روی سکه اش بی خبر بودم.

وگرنه نذری از اون مقوله هایی بوده که از بچگی باهاش آشنایی قریبی داشتم . بخصوص صف های نذری که پر بود از انسانهای حاجت دار و مردمی که توی این ایام خونه هاشون پر بود از مریض های جور واجور گاه از این سوی گود شاهد مردمی بودم که به خاطر نرسیدن نذری به جان هم می افتادن و دست آخر به جان صاحب خانه و گذشتگان بیچاره اشان.

 

در دوران بچگی ان روی سکه ای که من دیده بودم نه تنها جذابیتی نداشت که واقعا برای حداقل دو سه روزی مخــــل آسایش هم بود چرا که نذر ی دادن با نذری گرفتن تفاوتها دارد از زمین تا آسمان.  

خلاصه این چند سال اخیر که از سال اول نامزدیم شروع شد و به دعوت خانواده نامزد اسبق و همسر فعلی به دریاکنار مشرف شدیم روال کار عوض شد رسوم جدید جای رسوم کهنه رو گرفت و در واقع پا به دوران مدرنیته گذاشتیم .

اون سال بابا اینا عوارض نذری رو نقدا به مسجد محل دادندتا خودشون کارها رو راست وریست کنند و سالهای بعد جسته گریخته بین دنیای مدرن و سنتی در آمد و شد بودند و من همچنان آلامد (بر طبق تعاریفی که در بالا ذکر شد)

چند سالی رو در این بی خبری میگذراندم که جواب رد یکی از دوستان شدیدا پیرو نظام مدرنیته ام منو به خود آورد : حیف این ایام نیست که تهران نباشیم  ؟!! و من از همه جا بی خبر به استناد عکس های چفیه به سر و طبل به دست پسرک این دوست عزیز به خودم اومدم که ای دل غافل دیدی چه راحت گول شیطونه رو خوردیم این شد که سال دیگه خودم به چشم دیدم عجب حیف ! و انگشت ندامت به دندان گزیدم که این سالها هی رفتیم دریاکنار ، هی پختیم ، هی خوردیم و درآرامش کاذب خودمون غوطه ور شدیم بی خبر از نذری پزان این روزهاکه بقول همان دوست عزیز از برکتش 10 روز آشپزخونه تعطیل بود و تازه اگه یه کم سرعت انتقالت بالا بود برای تا آخر ماه هم فریزرت پر بود و حداقل یک ماه صبح که بیدار می شدی دغدغه نداشتی امروز دیگه چی بپزم که هم پروتئین داشته باشه هم ویتامینش کامل باشه هم چربیش زیاد نباشه هم کالریش و دست آخر وقتی دخترت از مدرسه برگشت با همفکری هم دو تا تخم مرغ بزنید ، با نون اضافه .........

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

باتو و بی تو

 این روزها میگذره با تو یا بی تو ، من چقدرخوش شانس هستم اگر در لحظه های اکسیری حیاتم تو با من باشی .پس همین جا منتظرت هستم  

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸