لحظه های اکسیری

همیشه حرفایی هست که هرجایی نمیشه زد

یه حرفایی......

فک میکنی چی میشد اگه می تونستیم خیلی راحت همه حرفای دلمون رو بزنیم؟!

تموم اون چیزایی که حس میکردیم ؛ می خواستیم ؛ منفورمون یبود یا....؟!

نمیدوم اونوقت چه حالتی پیش میومد واقعا اونوقت می شد گفت حالا یه حس خوب دارم؟

می تونستیم مطمئن باشیم حرفمون کسی رو نمی رنجونه؟ کسی ناراحت نمیشه ؟یا کسی قضاوتمون نمی کرد؟؟  یا بد تر از همه بقول بعضی ها نمی شدیم سوژه حرفای درگوشی این و اون؟؟؟

خوب یه مطلب دیگه !!

درسته به خاطر فاکتورهای بالا سکوت کنی؟ خود سانسوری کنی؟ اون چه رو که میخوای و نیاز داری که فریاد بکشی  و بیرذون بریزی درخود فرو بخوری؟؟؟ همه احساست خشمت امیدها و ارزوهات رو به بهانه دیگران؟؟؟

این دیگران چقدر مهمند ؟! حالا یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم :

درسته که چشمات رو ببیندی و دهانت رو باز کنی و هرچی داری بیرون بریزی؟؟؟

بدون توجه به هیچ؟؟؟

راستی میبینی چقد سخته توی یک جمع زندگی کردن بودم دردسر؟!

ولی با همه اینها من سعی میکنم خودم باشم 

سخته ولی سعی خودم رو میکنم..

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

 

فک نکنم خیلی دلم بخواد حرف بزنم

چرا یه حس عجیب لجبازی افتاده به جونم دست خودم نیست وقتی میبینم تو کشری زندگی میکنم که همه درها یه جورایی به روم بسته اس و برای رسیدن به هر چیزی باید صد برابر مردم دیگه تلاش کنیم و آخرش هم معلوم نیست آیا موفق میشیم یا نه این حسه میاد سراغم لجم میگیره از همه چی ......

پس فک نکنم دلم بخواد حرف بزنم ... بنویسم حالا که بعد از یه ربع این صفحه باز شد.....قهر

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

من و این صبح پاییزی

چشاتو وا میکنی و میبینی 4 آبان شد چه زود !!!!! چه زود داره برگای دفتر امسال هم تند تند ورق مبخوره و به انتها میرسه

 

و امروز چقد زیبا شروع شد یه روز بارونی قشنگ پاییزی

وااااااااایی که چه حس قشنگی میده بهت این بارون صبح پاییز دلت میخواد توی کوچه های شهر راه بری و اونقد بارون بخوری که سیراب شی انقد سیر که واسه هیچی دیگه توی این دنیای  لعنتی له له نزنی واسه هیچی میفهمی؟؟؟؟؟

بعد باید بیام و یه دل سیر برات بنویسم از همه چی میام منتظرم باش

 

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

دنیای تنهایی های ما

وقتی یه عالمه انرژی مثبت داری یه عالمه حس خوب و دلت میخواد اینارو با یه دوست تقسیم کنی زمانی که دلت میخواد یه دوس باشه، وقتی دیدیش باز ذوق و شوق  بپری جلو سلام بدی و بگی میبینی چه هوای باحالیه ؟؟؟ جون میده واسه قدم زدن موزیک گوش کردن و خلاصه خیلی چیزای خوب

یا شایدم نوشیدن یه نسکافه داغ با هم !!!!!!

و اونوقت هر چی میگردی هیچ کسی رو پیدا نمیکنی هیچ جای هیچ جا!!!! تو لیست گوشیت : این که الان کار داره اینم که الان تنها نیس

این یکی گرفتاره  !!!

مزاحم اینم نشم خسته اس

آهان این .  

و زنگ میزنی

و منتظر : بوق ......بوق ...... بوق......نه مث اینکه نیس یا حس جواب دادن نداره اینجا که نشد بلند میشی میری سراغ نت

و میچرخی :چراغ همه دوستای یاهوت خاموشه فیس بوک؟؟؟ اینجا هم خبری نیس تک و توکی ناشناس . و خلاصه هرجا سرک میکشی خبری نیست

نه واقعن خبری نیس ؟؟؟ یعنی هیشکی نیس که بخواد این یه تیکه شیرینی احساس منو بگیره تا باهم بشینیم و با یه چای داغ نوش جان  کنیم؟؟؟؟؟

و بعد خمیازه پشت خمیازه چه روز کسالت باری چقد خوابم میاد؟

 

شب بخیر

کسی نیست جوابمو بده؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

و من با زهم مینویسم

نمیدونم  از چی میخوام بنویسم

فقط حس میکنم میخوام بنویسم ، یه نیاز یه احساس شدید برای تخلیه روانی شاید . نمیدونم . ولی وقتی به پایان سطر میرسی یه لذت عمیق توی وجودت موج میزنه بعد خطوط رو نگاه میکنی که جلوی چشمات رژه میرن خطوطی که زاده تخیل توست خطوطی که حاصل یه رشته افکاره که انگشتات رو به حرکت در آورده و صفحه کاغذ که دیگه نه پنجره ای رو که باز کردی از سفیدی در میاره و روح میده به این همه سفیدی . چه جالب که این روح میتونه هر چیزی رو از همین بدو تولدش القا کنه نیکی و پاکی               

یا زشتی و شرارت این دیگه دست من نویسنده اس که چی تو چنته داشته باشم و چه منظوری!!!!!!!!!!!!!!

شاید انگشتام دیرتر از خیلی های دیگه حاضر شدند لذت چمبر زدن دور قلم رو فراموش کنند و به کوبیدن بر فرق این دکمه های بیچاره کیبورد اکتفا کنند

خوب میدونی این دیگه لذتی نداره فک کن! از هماغوشی گنگ و گرم و لذت بخشی که یه قلم زیبا و خوش دست میتونست برای انگشتانت فراهم کنه تا حس سرکوبگر کوفتن مدام روی دکمه ها و شنیدن نک ونال اونها چقدر فاصله اس

قلم بی هیچ منتی خودش رو در آغوش انگشتات رها میکرد تا لحظه ای از سر ارامش راحت بنوازیش . لحظه ای از سر خشونت چنان بفشاریش که حتی صفحه کاغذ هم زیر تنتان له شود.

و باز بی هیچ شکوه و شکایتی طنازی میکرد و رنگمایه وجودش را بر سر افکار مالیخولیایی تو فدا میکرد ؛ چه لحظه های اکسیری که با هم نمی آفریدید

و حالا این کلید های فکسنی کیبورد با این همه داد و قال حتی گاه به راحتی رشته افکارت را پاره میکنند تا کمی بهشان توجه کنی .  چه جلب توجه مشمئز کننده ای

و با این همه من مینویسم

و روزی می آید که این صدا ها نیز مثل صدای ترافیک خیابان در تب و تاب نوشته هایم گم میشود

در تب و تاب عشقبازی مکانیکی افکارم در این پنجره رو به دنیای مجازی

تا شاید به ارامشی که در طلبش هستم برسم

مگر نه اینکه گاها مینویسیم برای رسیدن به آرامش

برای رام کردن اسب سرکشی که در وجودمان جولان میدهد؟

 

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

گارسیا مارکز نویسنده دوست داشتنی من

از اونجایی که مارکز رو خیلی دوست دارم و کتاب صد سال تنهایی اش عشقم رو به خواندن و نوشتن داستان بیشتر کرد بدم نمیاد کمی با درد دلهاش آشنا شوید . مارکز از اون دست نویسنده هایی است که مثلش کم گیر میاد

«گابریل گارسیا مارکز» نویسنده‌ی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماری‌اش، این متن را به‌عنوان وداع نوشته است.



- خداوندا! اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم‌‌، نمی‌گذاشتم حتی یک‌روز از آن سپری شود بی‌آن‌که به مردمانی که دوست‌شان دارم‌٬ نگویم که عاشق‌تان هستم و به همه‌ی مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت یا سیطره‌ی محبت آنان است.

- اگر خداوند، فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می‌گذارد‌٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان‌ها نشان می‌دادم در اشتباه‌اند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمی‌توانند عاشق باشند.

- آه خدایا! آنان نمی‌دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.

- به هر کودکی، دو بال هدیه می‌دادم‌، رهای‌شان می‌کردم تا خود، بال‌گشودن و پرواز را بیاموزند.

- به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه می‌رسد.

- آه انسان‌ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

- من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند در قله‌ی کوه زندگی کنند، بی‌آن‌که به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.

- چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین‌بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر می‌فشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

- دریافته‌ام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

- کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رؤیا می‌دیدم چراکه می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم‌های‌مان را برهم می‌گذاریم، ‌شصت‌ثانیه نور را از دست می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

- هنگامی که دیگران می‌ایستادند، من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند، بیدار می‌ماندم.

- هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرامی‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی‌بردم.

- اگر خداوند، ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می‌کردم.

- نخست به خورشید خیره می‌شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

- خداوندا! اگر دل در سینه‌ام هم‌چنان می‌تپید، تمامی تنفرم را بر تکه‌یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می‌کشیدم.

- با اشک‌هایم، گل‌های سرخ را آبیاری می‌کردم تا زخم خارهای‌شان و بوسه‌ی گلبرگ‌ها‌ی‌شان در اعماق جانم ریشه زند.

- من از شما بسی چیزها آموخته‌ام و اما چه حاصل که وقتی این‌ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

خونه تکونی بعد از عید

فکر می کنم بد نیست هر چند مدت یکبار یه خونه تکونی داشته باشیم . شاید یکی از درسهایی که بشه از تغییرفصول گرفت همین باشه اینکه یه کم تغییر در اطرافمون ایجاد کنیم .چشمها هم باید هر از گاهی یه کم منظر دیدشون عوض بشه

همیشه بر این باور بودم که دستها خیلی حرفها برای گفتن دارند حرفهایی که شاید هیچ وقت نخواهیم به زبون بیاریم  دستها حرفهای زیادی برای گفتن دارند فقط باید یه کم بیشتر بهشون دقت کنیم شاید گاه بشه با چشمها هم دروغ گفت اما دستها موجودات بی ریایی هستند هیچ وقت نمی تونن دروغ بگن   

وتنها دستهایی می تونن با پروانه ها رفیق بشن که واقعا مهربون باشن و شاید بچه ها به خاطر عشق به مهر و محبته که عاشق رنگ صورتی هستن و شاید به همین دلیله که حالا توی این قالب جا گرفتم چون هنوز هم میتونم صدای  کودک درونم رو بشنوم که با چه اشتیاقی ازم می خواد همین یکی رو انتخاب کنم گرچه رنگ مشکی زیاد به دلش نمی شینه اما پروانه های صورتی سیاهی مشکی رو می شکنه

 همین جا باید از راوی عزیز تشکر کنم که تغییر وبلاگش  با اون قالب دوستداشتنی انگیزه ای شد برای این خونه تکونی

 خوشحال می شم نظرتون رو درباره دکوراسیون جدید خونه ام بدونم

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

لحظه ها


بی تو چقدر خرد و خمیرند لحظه ها
مثل من فلک زده پیرند لحظه ها

مثل من فلک زده مثل من غریب
در جای جای هفته اسیرند لحظه ها

انگار در نگاه تو تکثیر می شوند
انگار بر تو بخش پذیرند لحظه ها

حالا منم و گریه بر این درد مشترک
از زندگی بدون تو سیرند لحظه ها

«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»
پیش از دمی که بی تو بمیرند لحظه ها.

این شعر اونقدر به دلم نشست که حیفم اومد اینجا نگذارمش  شاید خیلی ها به کامنت من سر نزنن  با تشکر از دوست عزیز نویسنده زمزمه های تنهایی

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

چرندیات یک مخ نم کشیده ( در سه اپیزود )

 

اپیزود اول

مسلما وقتی سه ربع زیر بارون 6 ریشتری پیاده روی کرده باشی یه جورایی مخت نم کشیده و وقتی ببینی همه با ابروهای در هم و شاکی  می دوند تا زودتر به خونه برسن و تو لبخند زنان انگار که در افتابی ترین روز بهار قدم میزنی احتمالا می تونی یه خورده به خودت شک کنی یا بر عکس یقین پیدا کنی که" نه حتما مخم نم کشیده "  

 

اپیزود دوم

امروز دوازدهم اردیبهشته و بالاخره بعد 4 روز فرصت پیدا کردم تا به خودم کادو بدم  راستش هر سال در سالروز تولدم چیزی به عنوان کادو به خودم می دم

بیشتر وقتها یه نوشته قشنگ  گاهی خودم رو یه جای جالب دعوت می کنم و خلاصه چیزهایی از این دست  و امروز اول یه نمایشگاه عکس بود  گالری دی با آثاری از چند عکاس که فقط می تونم بگم از عکس مریم فخیمی لذت بردم و بعد هم سری عکس you  کار جالبی بود گر چه بعضی از عکس ها رو دوست نداشتم اما مضمون کار نو و جالب بود  و بعد یه گشت حسابی تو شهر کتاب نیاوران که تا دلم خواست کتاب ورق زدم و دست آخر هم یه کتاب ، هنوز نخوندمش ولی تا اونجایی که تورق کردم برام جالب بود  حالا که خوب نگاش می کنم می بینم  رنگ و لعابش رو هم دوست دارم کتاب من صورتیه با یه عنوان  نقره ای رنگ .  معرفی می کنم ؛  " قدرت هوش اجتماعی " اثر تونی بوزان  ترجمه دکتر سعید مینویی

 

اپیزود سوم

بالاخره بعد از حدود یک ماه دوباره  زندگی  به روال طبیعی اش بر گشت و امروز روی برنامه زندگی کردم  نه اینکه این یک ماه ونیم گذشته بی برنامه بوده باشم ولی اگر 13 روز عید رو کنار بگذاریم  این ماه گذشته تقریبا دوندگی هایی بوده که یه خورده خارج از روال همیشگی بوده  فکر می کنم اگر قراربود این

سبک زندگی همیشگی بود حتما آخرش دیونه می شدم . شاید هم پیاده روی زیر بارون 6 ریشتری از همین جاها نشاءت گرفته باشه 

 

 

  

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

باز اومدم

سلام

بعد از این همه غیبت خودم هم حسابی دلم برای این جا و برای همه شما دوستان تحت وب تنگ شده بود ولی باور کنید از امروز دیگه هر روز هستم

با من باشید و تنهام نگذارید

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

شوی لباس 2

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها :

شوی لباس کودک

همیشه عاشق تجربه های نو و جدید بودم ! تجربه های دست اولی که با روحیه و حس و حالم سازگاری داشته باشند و یه جورایی بتونه چیزی بهم اضافه کنه !

دو هفته گذشته دقیقن چنین تجربه ای داشتم :    اجرای شوی کودک

کاری که از ابتدایی ترین مراحل کاملا روشمند و هنرمندانه پی ریزی شد و تا مرحله اجرا تمام تلاش و هم وغم بچه های گروه انجام کاری هنرمندانه و علمی بود .

با وجودیکه می شه گفت همه مراحل کار رضایت نسبی امون رو جلب کرد اما تنها بخشی که حداقل رضایت من رو برآورده کرد استقبال از کار بود اونهم فقط از طرف کسانی که کارت دعوت دریافت نکرده بودند ( چرا که طراحی کارت به گونه ای کشش عجیبی داشت )

اما یکی از دلایل و شاید بشه گفت مهمترین دلیل اینکه عده ای به خودشون زحمت ندادند تا از نمایشگاه  دیدن کنند بی اعتمادی مردم نسبت به کار ایرانی و صد البته بی اعتمادی نسبت به عناوین هست :

متاسفانه این روزها گوشه و کنار تهران رو که می گردی عناوین  70% تبلیغات ، شوی لباسه  : شوی لباس ترک ،

شوی لباس تایلندی و .....

خلاصه هزار و یک شو که وقتی سری بهشون می زنی چیزی نیست جز یکی دو رگال وانبوهی لباس بی نظم  اویخته به آنها !

شاید چندین جعبه کفش روی زمین و کیف های پراکنده روی میز و این طرف و انطرف .

خوب با این دید چه انتظاری می شه داشت !؟   یه شوی لباس دیگه !!!!؟؟؟؟

و چقدر تاسف داره که این قارچ هایی که هر روز از گوشه ای سر بیرون میارن باعث بی اعتمادی مردم و لطمه به هنرمندان تازه کاری می شه که می خواهند برای اولین بار کارشون رو به معرض دید عموم بگذارند

ونتیجه تمام تلاش های هنرمندانه شان به همین راحتی کم قدر می شه

 با همه اینها باز هم خوشحالم چون اونهایی که امدند و کارها رو دیدند چنان هیجان زده و راضی بودندکه جایی برای کدورت نگذاره

 

این تجربه اونقدر جالب بود که هر لحظه اش ساعت ها حرف داره پس تا حرف های بعدی که مسلما خوندنی ترند

منتظرم باشید

اولین عکس رو از کارهای خودم که یکی از کارهای خلاقانه برند نو پای قیچی و قرقره هست  تقدیم میکنم

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

کلی حرف

مدتیه حسابی سرم شلوغه از اون شلوغی ها که در عین خستگی برات لذت بخشه

و پشتش کلی خاطره و حرف داری برای گفتن پس به زودی می بینمتون با کلی حرف

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸

2012 ......پایانی برای زمین ؟؟؟؟؟؟

فیلم های خوب ودیدنی کمند !

اونهایی که بتوانند چنان تاثیرگذار باشند که تا مدتها پس از دیدن فیلم هنوز ذهنت رو درگیر کنند!.......

و 2012 از این دست است . با وجودی که حدودا دو ساعته است اما اگر ذهنت رو به روش باز نگه داری ساعت ها حرف برای گفتن داره :

جدای صحنه های جذاب و بی نهایت محسور کننده ای که می تونه ذهن و احساست رو تا بی نهایت ببره و در کهکشانها به پرواز در بیاره ، نکته های ظریفی در فیلم ، بدون خودنمایی و اغراق های بیهوده و دافع چنان ناخودآگاهت رو در گیر می کنه که گاه در تعجب می مونی چه می کنند که قادر به خلق چنین دنیای باور پذیری اند ؟

 قبل از هر چیز بهتره با هم به رویکرد جدید کارگردان های غربی توجه کنیم :

شاید قرن گذشته قرن تبیعض نژاد نامیده می شد اما پدیده ای که نه تنها در 2012 که در اکثر فیلم ها و سریالها و حتی موسیقی مدرن دیده می شه پرداختن به جهان بینی فرا ملیتی است . (پدیده ای نشات گرفته از جهان بینی امریکایی که تبلورش را در دنیای هالیوود می توان دید)

وقتی می بینی تقریبا از هر گوشه ی دنیا و از هر نژادی نماینده ای در فیلم خودنمایی می کنه ، به این نتیجه می رسی که شاید در عصر دنیا وطنی نفس می کشی پس خواهی نخواهی عضوی از دهکده بزرگ جهانی هستی .

آیا وقتی یه چشم بادومی ( کره ای ، چینی ، ژاپنی) یه هندی ، یه روس یا یه عرب فیلمی رو تماشا کنه که نماینده ای از نژاد خودش در کنار امریکایی اروپایی و ... قرار گرفته، راحت تر با شخصیت ها همذات پنداری نمی کنه و در نتیجه فیلم براش باورپذیر تر نخواهد بود ؟

به علاوه مگر نه اینکه سبک موزیک هندی ، عربی یا اسپانیش الان هالیوودی ها رو هم در گیر کرده؟

حالا ملت مسلمان و انقلابی، 30 سال فقط فریاد "اتحدوا اتحدوا " سر بده !

و چه خنده دار که وحدتمون فقط شامل ( ایها المسلمون ) می شه آخه این مسلمون بیچاره چه کرده که باید این همه دشمن داشته باشه و در مقابلشون مجبور به اتحاد ؟؟؟؟؟؟؟

 

خوشبختانه 2012 اونقدر نکته و مسئله داره که هر جا بحث به یاس و ناامیدی از خودمون کشید ، می شه مبحث رو عوض کرد:

اما از دیگر ظرائفی که باعث دلبری این فیلم می شه بیدار کردن یه جور حس نوستالژیک و ناشناخته است که از دوران کودکی در ناخود آگاهت خونه کرده ! ..... اشاره های نمادین به قصه های دینی و مذهبی !

گوشه ای از خاطرات نه تنها من و توی مسلمون که تمام بر و بچه های یهودی و مسیحی و..... به نوعی با قصه های دینی و مذهبی عجین شده . پس چه جالب اگر قصه گو دستت رو بگیره و با اشاره به تصاویر  ذهنت رو بکشونه به دنیای اون قصه ها تا کودک درون من و توی بیننده پس از رمز گشایی با شعف فریاد بزنه : خودشه ....! می بینی مثل قصه نوح !

یا ذهن جستجو گرت بره برسه تا سوره های تکویر ، انفطار یا واقعه ی قران خودمون .

آیا این تصاویر اونقدر تکان دهنده و محسور کننده نیست که گوشه ای از عظمت آیه ها رو پیش چشمت بکشه ؟

وآیا این ها همه بیشتر تو رو مفتون نمی کنه ؟

چطور می شه به ناخود آگاه کسی نفوذ کرد جز اینکه فصل مشترکی با او پیدا کنی ؟

و چه فصل مشترکی موثر تر از انچه که جزئی از ناخودآگاه یک ملته ؟؟؟؟؟؟

بودن یا نبودن ، رفتن یا ماندن ، مقاومت یا تسلیم ؟!

واقعا حق با کدوم دسته است اونهایی که می نشینند تا تقدیر کار خودش رو بکنه ؟

یا اونهایی که اونقدر می جنگند انقدر مبارزه می کنند تا تقدیر تازه ای برای خود رقم زنند ؟

راستی بین حرص و طمع برای دنیا و تلاش و کوشش برای زندگی چقدر فاصله است ؟ مرز میان این دو چیست ؟ 

اینکه باید در لحظه حال زندگی کرد تا چه اندازه درسته ؟!؟!

به تاریخ بشریت نگاه کن !

کدام گروه برنده نهایی اند اونها که به یه مشت خاک چسبیدند ؟ به وطن !

یا مهاجران تاریخ ؟!

2012  از اون دسته فیلم هایی است که وادارت می کنه فکر کنی و انقدر زمینه برای اندیشیدن پیش روت می گذاره که تا دلت بخواهد ذهنت درگیر باشه .

 

باشد که این افکار و این درگیری های ذهنی به فرجامی نیک بیانجامد .

 

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸

مهمان ناخوانده

 

چند تا تک سرفه  با غلغلک های ته گلو

و بعد زنجیره سرفه ها !

امروز اصلا حوصله اش رو ندارم

با وجودی که محرک های بیرونی برای حضورش پر رنگند

اما می خوام بهش بگم راهش رو بکشه و بره

چون اصلا حوصله اش رو ندارم

درسته که آسمون کیپه کیپه !

درسته که برف میاد و کمی هم سرما توی فضای خونه پخشه

اما باید بدونه که این روزها اصلا حوصله اش رو ندارم

باید راهش رو بکشه و بره

باید در مقابلش مجهز بشم :

 یک فنجان چای داغ با کمی آب لیمو

لباس گرمتر، و جوراب ، حتی تحمل این جوراب های لعنتی

چون می خوام بفهمه که اینجا جایی نداره

 و باید راهش رو بکشه و بره

این روزها

اصلا حوصله  آنژین رو ندارم

 

پی نوشت : 

چون نمی خوام بعدا بهم ایراد بگیرد وفقط برای یاد آوری( آنژین : گلو درد )

  
نویسنده : نیکی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

← صفحه بعد